Wednesday, December 28, 2005

واقعيات را بايد پذيرفت

امروز هفتم دی ماه 1384 است.
بيش از یک سال از شروع یک ایده که منجر به عمل شد می گذرد.
کاری که بدون مشارکت کلیه ذینفعان انجام شدنی نیست
طی این یکسال که از بهترین سالهای عمرم محسوب می شود، خیلی سعی کردم که منابع مالی مورد نیاز برای این کارکه یک کار ملی با منافع عمومی است را بدست آورم.
ولی من که معطل این پولها نمی شدم با سرمایه گزاری شخصی این کار را انجام دادم و بسیاری مخاطرات و نابسامانی را بر خود و خانواده ام تحمیل کردم
طی این یکسال، کار تمام وقت خودم و همسرم همین کار بود و منبع درآمدی نداشتیم
دیروز که برای چندمین بار به ملاقات یکی از مسئولان ارشد یک سازمان دولتی رقته بودم ، نه تنها از حمایت مالی خبری نبود، می گفتند که خودت خواستی اینکار را انجام بدهی و ما که نخواسته ایم و باید از توانمدیهای خودت در ارتباطات و روشهای تجاری، این کار را انجام بدهی.
همسرم می گفت فلانی آدم خوبی است که آب پاکی را روی دستمان ریخته است و هر چی باشه آدم روراستیه !
وقتي کسي که قبلا مي گفت« تو برادريت را ثابت کن و ما حمايتت مي کنيم» اين گونه برخورد مي بينم، واي به حال من با کساني که شايد بدلايل مختلف از اين کار خوششان نيامده است
ای کاش ...

پير - جوان - کودک - وای بحال ایران

پیر مرد آخرین نفری بود که پس از هجوم گسترده خلایق به قطار متروی تهران در ایستگاه امام خمینی با آرامش سوار شد.
حدود 80 سال سن داشت و اصلا برایش مهم نبود که ایستاده مسیر را بگذراند، بر خلاف جوانترها که برای زودتر سوار شدن و روی صندلی نشستن همه را هل می دادند
زن و شوهری با دختربچه ای حدود 4 سال روی صندلی نشسته بودند.
مرد جوان بدون کلمه ای ، دختر بچه را از صندلی بلند کرد و روی پایش نشاند. و پیرمرد را دعوت به نشستن کرد.
پیرمرد تشکر کرد و گفت: خیلی ممنون، لازم نبود برای من کوچولو را بلند کنی، آخر او هم یک ایرانی است!
مرد جوان در کمال تعجب گفت : تو هم ایرانی هستی ، مگر نیستی؟
پیرمرد جواب داد:من هم ایرانی ام ، ولی بچه بایستی احترام خود را داشته باشد، بچه بایستی با عزت نفس ، بزرگوار و با شخصیت بار بیاید، و در حالیکه ریش خود را مالش میداد بعد از نشستن گرم صحبت با مرد جوان شد.
افسوس که سر و صدای قطار مترومانع شنیدن مابقی صحبتهای پیرمرد شد
کودک تلاش کرد چیزی را پدرش بگوید، پدر سرگرم صحبت با پیرمرد و حرفهای بینظیرش بود و با بی توجهی کودک را پس می زد.
کودک تلاش کرد با مادر ارتباط برقرار کند،مادر هم به نقطه ای دوردست خیره بود و مانند یک مجسمه یخی کودک را سرگردان تر کرد.
بالاخره کودک یک عدد شکلات را با هر ترفندی که بود به پدر نشان داد و گفت آنرا به کودک صندلی مجاور که حدود یکسال داشت بدهد.
نهایتا کودک در آرزوی ارتباط با والدینش در گوشه ایی استاد و به دوردستهای خیره شد،گویی او هم داشت یخ میزد.
کل روزم را در فکربچه های ایرانی بودم ، نسل های آینده، آینده نسلهای آینده ، آینده ایران...
به خانه رسیدم و پشت کامپیوترنشستم و مشغول انجام کارهای شبانه روزی ام شدم
ساعتهای 4 صبح که خواستم بخوابم ، یادم افتاد که پسر6 ساله ام از حوالی غروب تا موقع خوابش خیلی تلاش کرد که یک چیزی به من بگوید و لی من ....
وای بحال من ، وای بحال کودک من، وای به حال نسل آینده ، وای بحال آینده نسل آینده، وای بحال ایران

Tuesday, December 27, 2005

آيا اظطراب ناشی از ضعف ایمان است


وقتی که همه کارها گره می خورد و... امید، ایمان و ...معانی واقعی خود را از دست می دهند، براستی تا کجا بایستی دوام آورد و امید واربود